حكيم زجاجى

854

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همىبود بىديده نزد مطيع * بمرد و بشد سوى قصر رفيع ز سيصد گذر كرده بد سى و هشت * كه آن مرد باداد و دين درگذشت غصن بود مام دلاور به نام * به تحفه ورا آوريده « 1 » ز شام چنين گفت راوى از آن روزگار * كه بغداد را داد ديلم حصار از آن ديلمان خلق را بيم بود * از آن داغ بر دردشان مىفزود در آن شهر بد شبلى بىقرين * كه بر وى بد از انس و جان‌آفرين چنان زاهدى در زمانه نبود * به گيتى نظيرش يگانه نبود برفتند نزديك او اهل شهر * بگفتند از آن لشكر پر ز قهر به همت ز شبلى مدد خواستند * وز آن درد و اندوه مىكاستند در آن روزها شيخ رنجور بود * ز صحت تن نازكش دور بود چنين داد آن سروران را جواب * كه تا من بوم « 2 » زنده و كامياب نيايد در اين شهر ديلم به قهر * چو من زنده باشم نگيرند شهر پس از من بگيرند شهر آن سران * برفتند از پيش او مهتران چو آمد شب جمعه ديلم سپاه * برفتند در شهر از گرد راه گرفتند بغداد وقت نماز * در فتنه كردند بر خلق باز گروهى بر شيخ رفتند تيز * بدان تا بگويند از آن رستخيز همان لحظه شيخ گزين مرده بود * وديعت به خواهنده بسپرده بود اگر چشم دارى كرامات بين * مقامات مردان باداد و دين كرامات را منكر اى جان مباش * پى رادمردان دگرسان مباش به حد خراسان در آن داروگير * در اين وقت بد نوح منصور امير براهيم را ناگهان زهر داد * كه عم بدانديش بد پاك‌زاد كسانى كز اين چرخ سرگشته‌اند * پى ملك فرزند را كشته‌اند به‌جاى است ملك ، آن ملك‌زاد كو * كجا بنده ، آن مرد آزاد كو نه درويش ماند به گيتى ، نه شاه * فرورفت خواهند يكسر به چاه « 3 » پى ملك گشتاسب شوريده‌كار * چه آورد بر جان اسفنديار

--> ( 1 ) ناور بديده ( 2 ) برم ( 3 ) نگاه